غروب های بی پایان

امروز اومدم تا بر خلاف روز های دیگه که با شعر یا مطلب

 

حرف دلم رو می زدم حالا می خوام از  بی وفایی یکی براتون

 

بنویسم کسی که گذاشت یهو رفت کسی که بیشتر لحظه هام

 

رو باهاش سپری کرده بودم بدون اینکه خودش هم بخواد

 

گذاشت رفت کسی که هر وقت بخوام به یادش بیارم غروب

 

 دریا تو ذهنم میاد و حالا چون یکروزی با اون تو غروب دریا

 

 باهم قرار گذاشته بودیم با هم بمونیم گذاشت رفت از اون به

 

بعد تنها یادگارش واسه من شده غروب دریاکه چون اون

 

رفت از غروب دریا هم بیذار شدم به این می گن بی وفایی

 

 اگه یکروز اومد و این پست رو خوند بدونه که بیادش هستم

 

و هیچ شکایت یا گله ای با وجود این همه بی وفایی ازش ندارم

دلم بای نگاهت تنگ شده است

دلم براي نگاهت تنگ است

ملتمسانه نگاهم كن ، يكبار ديگر

به دستهايم ، به صورتم

وبا همان نگاه از من بخواه

تا آبرويت را در زير چادر سياهم حفظ كنم

من ترا نمي شناسم

فقط نگاهت آشناست .

دلم براي نگاهت تنگ است

حيران نگاهم كن يكبار ديگر

به چشمهايم ، به صورتم

وبا همان نگاه بگو :

باورم نمي شود همان باشي !

كه روزها به دنبالت

همه اتاق ها ، راه پله ها

پنجره ها و دالان سكوت را گشته ام

نمي دانستم در اتاق ممنوع سكونت داري

دلم براي نگاهت تنگ است

مهربان ، مديون يكبار ديگر نگاهم كن

به دستهايم ، به صورتم

وبا همان نگاه بگو

برايت به اندازه تمام روزهاي عمرم نگرانم

تا عمر دارم وتا نفس شقايق هست

ترا در حصارهاي جوانمرديم محافظت مي كنم

دلم براي نگاهت تنگ است

براي چشمهايي كه ديگر

حريصانه لمس تن من و تخته را

تعقيب نخواهد كرد

اكنون ، روي حضورت پارچه سياه كشيده اند

و گلايلهاي سفيد

جاي تو مرا مي نگرند

ملتمسانه ، مهربان

 

مهم نیست

 

مهم نيست چند بهار را در کنار هم زندگي کنيم ؛ مهم اين است که چند لحظه بهاري زندگي کنيم.
فقط 2 ثانيه طول ميکشد که بهش بگي دوستت دارم
فقط 3 ثانيه طول مي کشدتا امواج عشق را با نگاهت در مردمک چشمانش بنشاني
فقط4ثانيه طول مي کشد دستش را در دستانش بگيري تا قلبش از محبت سيراب شود
فقط چند ثانيه طول مي کشد که تلفني به او بگوئي "دلم برات تنگ شده "واين ثانيه هاي بهاري زيباترين لحظات عمرمان خواهد شد

 

ما انسان ها در آبشار زندگي سنگ ريزه ها هستيم که سرنوشتمان به دست امواج سهمگين آب اين آبشار ميچرخد. هر کدام ما را به ساحلي ميبرد تا زندگي را از نو آغاز کنيم و پيش رويم به سوي باغ آشنائي و پا پيش گذاريم به طرف باتلاق بي وفائي و در نهايت جان سپاريم

 

 

 

 

 

اينجا قبرستون خاطراتته ، نمي دونم يه وقتايي همين يه وجب جا چقدر واست گشاده و توش گم مي شي . اينجا تنها جائيه که احساس مي کني مال خود خودته ؛ يه چهار ديواري که هيچکي توش راه نداره .اينجا تنها جائيه که مي توني از ترس رفتارهات بهش پناه ببري . اينجا مي توني از کساني حرف بزني که تو دل دفتر خاطراتت نفس مي کشن و تو نمي توني اسمشو نو ببري . اينجا نقل قصه مشکل گشاي زن همسايه ؛ تراژدي غمبار رستم و سهراب ؛ نقال سر کوچه و قصه ي هزار و يک شب کنار اجاق خونه ي پدر بزگ نيست ؛ اينجا نقل دوست داشتنه؛ تو اين دايره مجازي بارها مي توني دوست داشته باشي و بارها دوست داشته شوي . مي توني بارها سر خدا داد بزني ؛ بارها زوال آرزوهاتو بي صدا به سوگ بشيني. مي توني بارها صداي ترک خوردن دل زمين و زمان رو حس کني. اينجا ميتوني فارغ از خواب و خيال و رويا ميون آشفتگي واقعيت ؛ کودک ذهنت رو به دست کسي بسپري .اينجا معرکه ي پر تنش خواستن و نتوانستنه

 

 

لعنتي دوست داشتني!

اتاق تاريك بود.فضاي گرم و معطر اتاق منو گيج كرده بود.روي تخت دراز كشيدم.بهش نگاه كردم.

آروم و ساكت بود.مثل خودم.بلند و كشيده.چشماش برق مي‌زد.آروم سراسر بدنش رو لمس كردم.هيچي نمي گفت.هميشه تسليم بود،تسليم محض.

لبامو گذاشتم روي لبش و با اولين بوسه مثل هميشه آرومم كرد.

بوسه‌هايي كه بين من و اون رد و بدل مي‌شد هميشه كوتاه بود.

دوست داشتم بعد از هر بوسه توي چشاي داغش نگاه كنم.

همين سكوتش منو ديوونه مي‌كرد.اون روزاي اول كه باهاش آشنا شدم براي من پر از اضطراب بود.ولي اون عين خيالش نبود.هميشه قرار من و اون توي كوچه‌هاي خلوت،پشت ديوارهاي بلند و ... بود.مي‌ترسيدم كسي من رو با اون ببينه.آخه اون يه جوري بود.

توي همون كوچه‌هاي خلوت بوسه‌هاي من و اون شكل گرفت.با اولين بوسه من رو اسير خودش كرد.هميشه وقتي از هم جدا مي‌شديم به خودم قول مي‌دادم ديگه نبينمش ولي مگه مي‌شد؟

وقتي با هم بوديم فقط بوسه بود و بوسه.رابطه‌ي ما از اين بيشتر نبود.

يه جورايي فكر مي‌كردم با اون بودن برام آرامش بخشه ولي... شايد اشتباه مي‌كردم.

اون از من هيچي نمي‌ خواست فقط دوست داشت لباش رو ببوسم.

و لحظه‌هايي كه مي‌ بوسيدمش چقدر چشاش برق مي‌ زد.

كم كم همه عادت كردند ما دو تا رو باهم ببينند.هر دو بي پروا بوديم.

توي لحظه هاي غم و تنهايي منو صبورانه تحمل مي كرد.

هيچوقت عاشقش نشدم.

حتي گاهي هم ازش متنفر هم مي شدم ولي بازم ...  مي رفتم سراغش.

بهش نگاه كردم.چشماش رو بسته بود.اتاق بوي عرق تن اونو به خودش گرفته بود.

آخرين بوسه رو ازش گرفتم و مثل هميشه توي جا سيگاري لهش كردم.

لعنتي دوست داشتني!

اولین معشوق

اولین کسی رو که عاشقش می شی دلت رو می شکنه و میره دومین کسی که میای دوست داشته باشی و از تجربه های قبلی استفاده کنی دلت رو بدتر میشکنه و میذاره میره بعد دیگه هیچ چی برات مهم نیست و از اون به بعد می شی اون آدمی که هیچ وقت نبودی............ واگه یه آدمه خوب باهات دوست بشه تو دلش رو می شکنی که انتقام خودت رو بگیری و اون میره با یکی دیگه........ اینطوریه که دل هم رو میشکنن و کسی (خیلی ها )دیگه به عشق احترام نمیذاره.....

 

شايد اگه فرياد بزنم دوستت دارم بشنوی

 

شايد اگه بهت بگم تنهام نذار بفهمی که بهت احتياج دارم

ولی آيا واقعا همينا کافين؟ چيزهای ديگه ای رو که بايد بدونی چی؟

چيزهايی رو که هيچ وقت نميتونم بهت بگم. چيزهايی که زندون قلبم تا ابد حفظشون می کنه

هيچ وقت می تونی اون ها رو بشنوی ؟ هيچ وقت سعی کردی حرفهامو از اعماق وجودم بخونی؟

اينقدر به لبهام نگاه نکن. اگه می خوای ببوسمت بهم بگو ولی انتظار نداشته باش که قلبم رو از لبهام بشنوی.

سعی کن وجودم رو حس کنی.

سعی کن از اعماق باهام يکی بشی.

سـعی کن  تار و پودمونو  يکـی  کـنی.

فقط کافيه به چشمهام نگاه کنی. به چشمهای عميق و پر از رازم تا بتونی از قلبم با خبر شی .

از فريادی که زندونيه.

از فريادی که...... بی صداست

بحاطراو


attraverso un pianoforte
از طریق نواختن پیانو دعوت میکند

la morte è lontana,
با او مرگ دور میماند

io vivo per lei.
من برای او زنده ام

Vivo per lei che spesso sa
برای او زنده ام و تو هم میدانی


essere dolce e sensuale
چقدر شیرین و دلرباست

a volte picchia in testa ma
گاهی تو را گیج میکند اما

è un puguo che non fa mai male.
تازیانه ای است که هیچگاه صدمه ای نمیزند

Vivo per lei lo so mi fa
برای او زنده ام. میدانم باعث میشود

girare di città in città,
آواره شهرها شوم

soffrire un po’ma almeno io vivo.
مرا به زحمت میاندازد اما حداقل زنده ام

un dolore quando partea
زمانی رفتنش دردناک است


Vivo per lei dentro gli hotels.
بخاطر او در هتل ها زندگی میکنم

Con piacere estremo cresce.
و با کمال رضایت میگذرانم


Vivo per lei nel vortice
به خاطر او زندگی میکنم  در پیچش

Attraverso la mia voce
صدای من


si espande e amore produce.
زاییده شدن عشق را شرح میدهد

Vivo per lei nient’altro ho
برای او زنده ام چیز دیگر ندارم

e quanti altri incontreri
چند کس دیگر را هم میتوانم ببینم

che come me hanno scritto in viso:
که مانند من روی چهره شان نوشته شده است:

io vivo per lei.
من به خاطر او زنده ام

Io vivo per lei
من به خاطر او زنده ام


sopra un palco o contro ad un muro
در کاخ یا پشت دیوار

Vivo per lei al limite.
برای او زنده ام تا ابد


anche in un domani duro
حتی در فردایی سخت

Vivo per lei al margine.
برای او زنده ام تا سرحد مرگ


Ogni giorno
هر روز


una conquista,
من فاتحم

la protagonista
اما فرمانده

sarà sempre lei.
همیشه اوست

Vivo per lei perchè oramai
برای او زنده ام زیرا حالا

io non ho altra via d’uscita,
راه دیگری ندارم

perchè la musica lo sai
چون میدانی که موسیقی را

davvero non l’ho mai tradita.
واقعا درکش نکرده ام


Vivo per lei perchè mi da
برای او زنده ام چون به من


pause e note in libertà.
فرصتی داد که به آزادی توجه کنم

Ci fosse un’altra vita la vivo,
اگر زندگی دیگری داشتم, زندگی میکردم,

la vivo per lei.
زندگی میکردم برای او

Vivo per lei la musica.
برای او زنده ام،موسیقی


Io vivo per lei.
من برای او زنده ام


Vivo per lei è unica.
برای او زنده ام که یگانه است

Io vivo per lei.
من برای او زنده ام


Io vivo per lei.
بخاطر او زنده ام


Io vivo
من زنده ام

per lei.
بخاطر او

گمگشته من

همه آدمها گمگشته ای دارند که در گذر عمر به دنبالش می گردند. بعضیها پیدا می کنند و بعضیها برای ناپیدای خود به انتظار می نشینند . نوشتن برای دسته ای از آدمها تسکینی است که با واژه واژه فاصله خود با گمشده شان را کم می کنند.